سردار! من به تو رای می دهم؛ با رمز “یا زهرا”
“من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم” را اگر در موتورهای جست و جوگر اینترنت، جست و جو کنی، اگر کامنت های این متن در وبلاگ “قطعه ۲۶″ را بخوانی، و اگر بازتاب نوشته را از طریق تلفن هایی که به روزنامه می شود، دنبال کنی، می بینی “اهل دل” استقبال کرده اند از دل نوشتی که اول هفته در “وطن امروز” چاپ شد. اینکه گفتم “اهل دل” منظورم “عقلا” هم بودند که من آنقدرها هم معتقد نیستم که “پای استدلالیون چوبین بود”. با این همه دیگر عزیزان را نمی دانم، اما آیا من واقعا در اسفندماه می خواهم در برگه رای خود نام حاج احمد متوسلیان را بنویسم؟! آیا من بنا دارم در انتخابات آتی مجلس، حتی ریاست جمهوری، خسته از جماعت نااهل، رای بدهم به آسمانی ترین اهالی جبهه و جنگ؟! آیا این کار قانونی است؟! آیا به صلاح است؟! آیا اصولا چنین ادعایی عملی است؟! اگر ممکن است، آیا باید ذکر هم بشود؟! آیا این کار درست است؟! آیا این کار از رای کاندیداهایی که از دیگران بهترند، یا کمتر، بدترند، به نفع جماعت مزور بی آبرو نمی کاهد؟! آیا رای دادن به شهدا در انتخابات، بازی کردن در زمین ضد انقلاب نیست؟! آیا غیر از این است؟! آیا خواسته شهدا از ما رای دادن به ایشان است، یا دنباله روی از راه ایشان؟! آیا رای به شهید مهم تر است، یا راه شهید؟! آیا رای دادن به شهدا نشانه سیاست ورزی توامان با بصیرت است؟! آیا یکی مثل من که می خواهد به حاج احمد متوسلیان رای بدهد، الفبای سیاست را نمی فهمد؟! آیا این “رای خاص” نماد حرکت دیگری است؟! آیا منظور از رای دادن به شهدا، نشانه گذاری است، یا فقط یک شعار؟! آیا قصد من از نوشتن آن دل نوشت، مشخصا رای دادن به حاج احمد است، یا متنبه کردن اهل سیاست، از اصول گرا گرفته تا اصلاح طلب؟! و از همه این اما و اگرها گذشته، به راستی، نظر رهبر عزیز و البته حکیم در این باره چیست؟! این را برای جماعتی گفتم که گمان می کنند ولایت پذیری یعنی اذن گرفتن از ولی امر حتی برای آب خوردن!… و اما چند نکته ای هست که بد نیست در میان بگذارم با شما عزیزان، اما خیال تان تخت! نه قصد دارم با این توضیحات، از کسی، مقامی، مسئولی، صاحب منصبی، رئیس قوه ای، بزرگی، کوچکی بابت متن “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم”، عذرخواهی کنم، که کم ترین حق سیاسی کارها آن بود که من نثارشان کردم، و نه حتی بنا دارم به قول معروف با گفتن این نکات، خراب کنم آن دل نوشت را که الحق قشنگ نوشتم. یعنی گذشته از اینکه به جا و به روز و به موقع بود، زیبا هم بود. زیبا نبود؟!… “در این بی کسی، این برهوت، در این شهر شلوغ، این همه دود، دغل و دروغ، همان بهتر که نیستی حاج احمد. اگر تو اسیر دشمنی، ما را دوست به اسارت برده است. همان بهتر که نیستی، و الا باید به اصول گرایان، اصول گرایی یاد می دادی، و می خواباندی در گوش آن منافق ملعونی که می خواست از “علی” عبور کند. همان بهتر که نیستی، و الا من باید به جای رای دادن به تو، یا در کنج زندان به ملاقاتت می آمدم یا در گوشه “ساسان”. سالار! اجازه دارم به تو بگویم کجایی بی معرفت؟!” الحق که سیلی زیبا و کشیده قشنگی بود متن “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم”، اما…
یک/ آنکه شنبه نوشتم، بازخوانی اش مرا یک سر برد به خاطره ای از دوران ماضی. این مقال، جان می دهد برای ذکرش. القصه! چند تا از صمیمی ترین هم رزمان پدرم در انتخابات مجلس یکی از همین سال ها، رای خود را به جای راست و چپ، تصمیم گرفتند به شهدا بدهند و همین کار را هم کردند. واقعا همین کار را کردند. خوب یا بد همین کار را کردند و من برگه رای شان را دیدم! راست و چپ، بی تعارف -شاید البته با اندکی اغماض!- هنوز هم سر و ته یک کرباس اند، ولو به اصول گرا یا اصلاح طلب تغییر نام داده باشند، من اما آن روز گله کردم به دوستان پدر که اگر خود شهدا بودند، حتما به خودشان رای نمی دادند، و می گشتند حتی المقدور بهترین را از میان همین جماعتی که هستند و مثل مور و ملخ، جلوی چشم ملت، رژه می روند، انتخاب کنند. یکی از آن جماعت، در جواب من گفت: حرفت را ما هم قبول داریم، اما رای ما بیش از آنکه یک رای باشد، یک اعتراض است. این برگه رای با این اسامی مقدس، زبان اعتراض ماست به برخی حضرات. این دوست پدر البته اسم برخی از این “برخی حضرات” را هم برد که من نمی برم! اینقدر عقل دارم که با کله نروم درون چاه! اما خوب یادم هست، باز هم در مقام جواب، درآمدم: اعتراض به چی؟ به کی؟ از رای خوبان، یا کمتر بدتران، کم کنی، که به چه چیزی و چه کسی مثلا اعتراض خودت را نشان بدهی؟! آن زمان البته هنوز واژه “بصیرت” نقل زبان ها نشده بود، مثل نقل و نبات، و الا پاسخ های مداوم من به دوستان پدر، مصداق بارز “بصیرت افزایی” بود! هر چیز که گفتند، پاسخی فراخور بحث حواله شان کردم، اما آخر سر یکی شان حرفی زد که من دیگر جوابی ندادم. یعنی جوابی نداشتم که بدهم. این دوست پدر گفت: حسین آقا! تو لحظه شهادت پدرت را اگر می دیدی، این همه با ما کل کل نمی کردی که چرا به امثال “بابااکبر” رای داده ایم. این دوست پدر، بعد از این جمله که گفت، جمله مهم تر، حکیمانه تر و در عین حال معماگونه تر و عجیب تری نثار من کرد و گفت: گاهی شاید بد نباشد که ما بر فرض مثال کار اشتباه کنیم، تا برخی حضرات، قدر یک عمر کار درست این ملت را بفهمند!
دو/ حالا که من دستی بر قلم دارم، در تحلیل جمله آن روز دوست و هم رزم “بابااکبر” جمله دیگری می گویم: “گرفتن گوش علی القاعده کار درستی نیست، اما گاهی بهترین گوش واره، همین است”.
سه/ اینکه مردم ما همیشه در صحنه حاضرند، دلیل نمی شود که گاهی گوش برخی سیاست مداران جامعه را نگیرند. این نکته را هم مثل نکته بالا کوتاه و موجز نوشتم و نیاز به تطویل در آن نمی بینم.
چهار/ نگاه کنید به سیاست مداران جامعه! از راست گرفته تا چپ، و از چپ گرفته تا جریان چپ اندرقیچی، جملگی می خواهند ابواب جمع خود را به بهارستان بفرستند، اما یک سئوال. آیا برای خامنه ای، آرایش سیاسی مجلس بعدی مهم تر است، یا فریضه ای به نام مشارکت بالای مردم؟! چرا برخی حضرات بر خلاف ولایت و توده ملت، شعاع دیدشان درازتر از نوک بینی شان نیست؟! چرا خیال می کنند اگر من و ما و حزب ما و دار و دسته ما نباشد، جمهوری اسلامی پاینده نمی ماند؟! چرا برخی آقایان، درست برعکس “آقا” و درست برعکس مردم، جمهوری اسلامی را فرع بر گروه و تشکیلات خود می دانند؟! منظورم اتفاقا در این باب، بیشتر حضرات اصول گراست، و الا اصلاح طلبان که با عرض معذرت از آقای فلانی، ول معطل اند! مردی با عبای شکلاتی این روزها وقتی حرف می زند، من فقط یک کلمه می گویم و آن کلمه چند کلمه ای این است: بله! یک کلام هم از چند تا نقطه چین!! از سیدخندان در فتنه ۸۸ اسرائیل حمایت کرد و امام ما چه زیبا گفت: “اسرائیل به دریا دست بزند، نجس می شود”. اینکه گفتم جمله من نیست، دقیقا “خط امام”، بلکه “دست خط امام” است. من بی تقصیرم!
سیاست مداران را کار ندارم، اما در مسئولین نظام مقدس و عزیز جمهوری اسلامی حتما نمونه هایی نظیر شهدای گران قدر به وفور -البته نه خیلی هم به وفور!- یافت می شود. یعنی کم و بیش -و ان شاء الله بیش!- هستند مسئولینی که گفتار و رفتارشان تداعی گر یاد و نام شهداست. این را نگویم، حتما کتمان واقعیت کرده ام. آیا می توان منکر الگو بودن جمهوری اسلامی در میان ملل آزاده دنیا شد؟! اگر نمی توان، باید پذیرفت و البته باید خدای منان را شاکر بود که بخشی از این درخشش و تلالو مدیون زحمات همین مسئولینی است که هم الان بر مناصب قدرت نشسته اند. حتما مجلس هشتم از مجلس ششم بهتر است. حتما دولت نهم از دولت سازندگی و اصلاحات بهتر است. اگر بعضی ها یک “منحرف” دارند، مع الاسف سراپای وجود خاندان سرگشاده، سران فتنه، همین منافق ملعون فوق الذکر و آقازاده ها “جریان انحرافی” است. جریان انحرافی تمام زورش را دارد می زند که بشود مثل آنکه “نامه سرگشاده” نوشت. این مشت، نمونه خروار است. مشت انحراف، نمونه خروار فتنه است.پنج/
شش/ با این حساب چه شد که نوشتم “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم”؟! دلیلش واضح است. توضیح می دهم:
شش ۱/ این روزها وقتی می خواهی جریان انحرافی را نقد کنی، اولا باید مراقب باشی که در زمین خواص بی بصیرت بازی نکنی! ثانیا باید حواست را جمع کنی که در حق خدمات قوه مجریه بی انصافی نکنی! ثالثا باید هوشیار باشی که مسائل اصلی را فرعی، و مصائب فرعی را اصلی نکنی! یعنی روشن گری تو باید مو نرود لای درزش!
شش ۲/ این روزها وقتی می خواهی خواص بی بصیرت را نقد کنی، اولا باید مواضع، و رفتار و گفتار بعضا خوب کنونی شان را هم لحاظ کنی! ثانیا مراقب “جذب حداکثری” باشی! ثالثا هوشیار باشی که مبادا در زمین جریان انحرافی بازی کنی، که کوبیدن بر طبل تفرقه را کمی بیش از اندازه دوست دارد!
شش ۳/ این روزها وقتی می خواهی سران فتنه را بکوبی، اولا باید مراقب باشی که به احدی ظلم نکنی! ثانیا باید مواظب باشی که در راه کوبیدن سران فتنه، فقط سران فتنه را بکوبی، و مبادا چیزی از گل نازک تر به بعضی ها بگویی! ثالثا این را هم باید دقت کنی که اصولا مرده را چوب نمی زنند، الا آنکه مرده مذکور، زیر پل سیدخندان صبحانه کله پاچه خورده باشد! رابعا باید بدانی که قوه قضائیه کارش را بلد است، بدون ایراد است و به شدت دارد برخورد می کند! و این فضولی ها هم به تو نیامده!
شش ۴/ این روزها وقتی می خواهی جریان های سیاسی را دسته بندی کنی، اولا باید گاوگیجه بگیری که اصول گرایان محترم، خودشان بالاخره چند دسته اند؟! کمیته شان ۳ نفره است؟! ۷ به علاوه ۸ است؟! ۹ منهای ۲ تقسیم بر ۵ است؟! رادیکال ۱۲ به توان پاریکال ۲ زیر کتانژانت ۴ است؟! چی هست پس؟! ثانیا باید بدانی اینکه “انکار اصلاح طلبان، انکار واقعیت جامعه است” یعنی چه؟! یعنی شتر دیدی، ندیدی؟! یعنی چون فلان کسک اصلاح طلب است، پس اگر اسرائیل به دریا دست بزند، استثنائا این برکه متعفن نجس نمی شود؟! یعنی چراغ سبز حتی به منافق ترین و ملعون ترین فتنه گران جنبش سبز؟! یعنی ترحم بر پلنگ تیزدندان عاشورای سال ۸۸ به قیمت ستم کاری بر گوسفندان؟! یعنی جذب حداکثری، یا سوء استفاده از جذب حداکثری؟! یعنی اصلاح طلبان بی گناه، یا گناه کارترین اصلاح طلبان؟!
شش ۵/ این روزها گیرم یکی بخواهد “عمار” باشد، یعنی به سرش زده که بصیرت افزایی کند، اولا باید مراقب باشد در زمین جریان انحرافی، زمین خواص بی بصیرت، زمین سران فتنه، زمین اشراف، زمین آقازاده ها، زمین کسانی که از زاویه درست، علیه این و آن موضع گیری نمی کنند و همان حرف های باب میل منحرفین را می زنند، و از همه مهم تر زمین آمریکا و اسرائیل بازی نکند. سئوال اساسی اینجاست: مگر این زمین خواران، زمین دیگری هم باقی گذاشته اند که بکر باشد و بشود در آن بازی کرد؟! این وسط عمار فرضی قصه ما در کدام زمین می تواند و قادر است که بازی کند، در حالی که آن زمین متعلق به هیچ کدام از این دار و دسته ها نباشد؟! آیا عمار داستان ما باید در هوا و فقط گرگم به هوا بازی کند؟! ثانیا گیرم این جناب عمار آمد و در راه بصیرت افزایی یک خطایی کرد. آیا پرونده رسیدگی به جرائم او را هم مثل برخی پرونده ها باید از نوبت رسیدگی خارج کرد، یا خارج از نوبت به پرونده اش رسیدگی کرد؟! آیا برای آرام کردن فضا با این عمار به شدت باید برخورد کرد؟! به کدام شدت؟! به همان شدت برخورد با “ف. ه” یا به همین شدت برخورد با سیدخندان؟! آیا منظور از “برخورد با شدت” قوه قضائیه، روبوسی شدید و دست دادن غلیظ حواشی قوای مقننه و مجریه با فتنه گران است؟! آیا اینکه قوه قضائیه می گوید ما به شدت با هر متخلفی برخورد می کنیم، یعنی آقای خاتمی و اعوان و انصارش در انتخابات مجلس پیش رو به شدت باید بخورند به قوه مقننه، و متعاقب این تصادف، به جای بیمارستان یا احیانا قبرستان، رهسپار “بهارستان” شوند؟! ثالثا آمدیم و این عمار مورد نظر در عین داشتن بصیرت، از این سیاست چیزی دست گیرش نشد، کسی هست این بازار آشفته و کارزار شلخته را برای ایشان توجیه کند؟! یا بدبخت بی نوا باید عطای عمار بودن را به لقای بد لقای فتنه گران ببخشد؟! آیا این ننه مرده را کسی مجبور کرده عمار باشد؟! آیا عده ای عمار درجه یک هستند؟! آیا عمار بودن و عمار شدن هم طبقاتی و قرقاتی است؟!
***
آری! این گونه می شود که من، همان منی که روزگاری معترض، شاید هم متعرض هم رزمان پدر بودم، از دوستان “بابااکبر” نحوه شهادت ایشان را می پرسم و دست به قلم می برم و “دل نوشت” می نویسم و می نویسم که “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم”، و الا ما روزگاری خودمان در عهد شباب، در ردیف استدلالیون بودیم، و اگر نه پا، که لااقل احساس مان چوبین بود! هم الان هم اگر کسی به من بگوید، ما به چه کسی باید رای بدهیم، به او می گویم حتما بگردید و از میان بهترین ها، عالی ترین ها را انتخاب کنید، یا آنجایی که بین بد و بدتر گیر کرده اید، به همین جناب بد رای بدهید! این را کتمان نمی کنم که می گویم، اما چون می دانم پدرم در عملیات الی بیت المقدس چگونه به شهادت رسید، متاسفانه یا خوشبختانه باید دوباره تاکید کنم که “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم”. شما اما اشتباه مرا نکنید! شما به گوش واره من نگاه نکنید! این همه عمار، بگذارید حالا یک نفر بی بصیرتی کند! این همه خوب، بگذارید حالا
یک نفر بد باشد! این همه سیاست مدار و همه هم لابد بصیر، بگذارید حالا یک نفر از زبان اهل سیاست، چیزی سر در نیاورد! نه به این فرد آس و پاس، ظلم کنید، نه او را از شمول جذب حداکثری خارج کنید، نه برایش آیه استرجاع بخوانید، نه به او دست بند بزنید، نه زندانی اش کنید، نه ناسزا بارش کنید، نه حتی از او سئوال کنید که مگر پدرت چگونه در شب شروع عملیات الی بیت المقدس که به فتح خرمشهر توسط خدا انجامید، به شهادت رسید؟! او را رها کنید به حال خود باشد. “علی” را دریابید که چرا در میان این همه عمار، گفت “این عمار”؟! او را رها کنید. اگر مرد هستید، کاری کنید رهبر دیگر “این عمار” نگوید. او را رها کنید و در آلومینیوم بالای مزار پدرش از همه انگیزه اش برای نوشتن، برای نفس کشیدن، برای ایستادگی و مبارزه و مبارزه و مبارزه، بر سر او چماق بلند نکنید که: “داداش حسین! امیدوارم در سال جاری بیشتر به فرامین و اوامر “آقا” توجه کنی”. چند روز قبل از هفته قوه قضائیه، یکی از اهالی پای ثابت “قطعه ۲۶″ برای من کامنتی گذاشت “خصوصی” که اینجا عینا عمومی اش می کنم:
سلام داداش حسین! اگر اوضاع مثل روال هر سال پیش برود، رهبر انقلاب تا چند روز دیگر با مسئولین ارشد قوه قضائیه دیدار می کنند و بالطبع در چنین دیداری “آقا” بیشتر به محسنات دستگاه قضایی اشاره و از خدمات ایشان تجلیل خواهند کرد و خسته نباشید خواهند گفت. خوب است شما هم عقل کنی و تا آن روز یکی از کارهای خوب قوه قضائیه را بهانه کنی و به ویژه از مقامات ارشد دستگاه قضا تعریف کنی، و بعد که “آقا” چند روز دیگر از قوه قضائیه تعریف کرد، همه با هم حال می کنیم که ای ول! عجب بصیرتی داشت داداش حسین!
در جواب این دوست عزیز، اما فقط یک خط نوشتم:
برادر خوبم! روز مرگ این قلم، آن روز است که بخواهم در راه دفاع از ولی فقیه، چنین محاسباتی را انجام دهم. دیگر از این حرف ها نزن!
هی داد بیداد! برای نصیحت نویسنده کتاب “نه ده” گمانم آنقدر جا تنگ نشده که به جای صفحه کاغذ، آلومینیوم مزار “بابااکبر” را منقش کنید. مرا رها کنید. علی را دریابید. من چون از نحوه شهادت پدرم مطلعم، نمی توانم پشت ولی فقیه سنگر بگیرم. جاده “اهواز-خرمشهر” کیلومترها جلوتر از حسینیه ساده جماران بود. برای یوم الله ۹ دی هیچ کس از “آقا” اجازه نگرفت. ولایت پذیری اگر عاشورایی باشد، گاهی به جای “اذن”، “عشق” می خواهد. پدرم برای رفتن، از امام اجازه نگرفت. فرق می کند ولایت پذیری با مسخره بازی. در خیمه ارباب، شب عاشورا، حسین بن علی یعنی امام مفترض الطاعه، بهشت را برای اصحاب خویش تضمین کرد و به ایشان فرمود: “بروید”. عده ای هم رفتند و حتما امام به قول شان عمل خواهند کرد، لیکن، ولایت پذیری آنان که ماندند، و علی الظاهر به سخن سیدالشهدا گوش ندادند، زیباتر نبود؟! در ولایت پذیری عاشورایی، بهشت یعنی خود حسین، و بی حسین، بهشت، جهنمی بیش نیست. در ولایت پذیری عاشورایی، گاه هست که جان امام، از حرف امام، مهم تر است. در ولایت پذیری عاشورایی، گاهی “عشق” جولان می دهد و از “عقل” کاری ساخته نیست. در ولایت پذیری عاشورایی، گریبان سران فتنه را رها نمی کنند و آن هم روی مزار پدر طرف، موعظه کردن شان گل نمی کند و از تمام عشق و شور و عقل و شعور و انگیزه و هدف سرباز، علیه او استفاده نمی کنند و زیر نور ماه، خون به دل ستاره نمی کنند. الگوی من در ولایت پذیری، جگر این میدان را هم داشت و نامش حاج احمد متوسلیان بود؛ حیدر صف شکن، خط شکن، و کرار سپاه روح الله و حضرت ماه که از همه، دوست تا دشمن، فحش می شنید. “مالک” بلد است از در خیمه معاویه به عقب برگردد، این راه را یک بار تا گلوگاه کفر، بلکه تا گلوی معاویه به جلو رفته بود، اما کاش “ابراهیم مالک” کاری نکند که “مختار” هم تا چند شب دیگر مجبور شود مثل مولایش “علی” بگوید “این عمار”؟! پس شما اشتباه مرا نکنید، اما “من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم” تا اگر باز هم در انتخابات، نه توسط حکومت، که توسط جریانات حاشیه ای، تقلب شد و “فلانی”، در مقام عمل، “بهمانی” خوانده شد، من از همه بی گناه تر باشم. من در این انتخاب و در این انتخابات، اتفاقا دنبال نفع خودم می گردم. بگذارید یک بار هم ما منافع شخصی را بر مصالح نظام برتری دهیم، مزه اش دست مان بیاید! شما اما اشتباه مرا تکرار نکنید. رای من یک رای بیشتر نیست و خیلی هم مهم نیست و به خودم ارتباط دارد، اما ترسم از این است که رای من به جای صندوق آرا، سر از “گمرکات رسمی کشور” دربیاورد. با حنجره بریده یک شهید… و صد البته با نام بلند سردار سپاه اسلام، حاج احمد متوسلیان بازی نکنید. اجازه بدهید من هم آزادانه رای خودم را بدهم و در زمین مورد علاقه خود بازی کنم. “تبر ابراهیم” را از گمرک رد نمی کنند. آتش را در مسیر گلستان، از گمرک رد نمی کنند. اسلحه حاج احمد، تفنگ حاج احمد، سپاه حاج احمد، بسیج حاج احمد، شهاب حاج احمد، کاوشگر حاج احمد، امید حاج احمد، راه حاج احمد، و رای حاج احمد را از گمرکات نیمه رسمی و هوای نفسی رد نمی کنند. این همه که دارد ظلم می شود به سپاه، این همه که مظلوم است بسیج، این همه که امروز اعتقاد پیدا کرده “بی بی سی” به همان که تا دیروز “تقلبی” اش می خواند، بگذارید به نشانه اعتراض، به نشانه اعتراض به خیلی چیزها و خیلی آدم ها و خیلی انسان ها و خیلی اصلاح طلبان بد و خیلی اصول گرایان خوب، من کار خودم را بکنم و به حاج احمد متوسلیان رای بدهم.
***
سردار! بعد از “بیت المقدس”، خوب شد که رفتی. تو با آن پای مجروح، دل شکسته، تاب “رمضان” را نداشتی. شکست، نسبتی با غرور مقدس تو نداشت. خوب شد که رفتی. سردار! باز هم “رمضان” نزدیک است. در این کوفه بازار، ابن ملجم دارد زبان شمشیرش را تیز می کند. تا صدای مرغابی ها درنیامده، لطفا عملیات را شروع کن! سردار! سردار! سردار! من به تو رای می دهم؛ با رمز “یا زهرا”.
